حكيم ابوالقاسم فردوسى
1330
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كسى كاين جهان داد ديگر دهد * نه بر من سپاسى همى برنهد برين پادشاهى كنم آفرين * كه آباد بادا بدانا زمين چو يزدان بود يار و فرياد رس * نيازد بنفرين ما هيچ كس بدان كودك زشت و نادان بگوى * كه ما را كنون تيره گشت آب روى كه پدرود بادى تو تا جاودان * سرو كار ما باد با بخردان شما اى گرامى فرستادگان * سخن گوى و پر مايه آزادگان ز من هر دو پدرود باشيد نيز * سخن جز شنيده مگوييد چيز كنم آفرين بر جهان سربسر * كه او را نديدم مگر بر گذر بميرد كسى كو ز مادر بزاد * ز كىخسرو آغاز تا كىقباد چو هوشنگ و طهمورث و جمشيد * كزيشان بُدى جاى بيم و اميد كه ديو و دد و دام فرمانش برد * چو روزش سر آمد برفت و بمرد فريدون فرخ كه او از جهان * بَدى دور كرد آشكار و نهان ز بد دست ضحاك تازى ببست * به مردى ز چنگ زمانه نجست چو آرش كه بردى بفرسنگ تير * چو پيروزگر قارن شير گير قباد آنك آمد ز البرز كوه * به مردى جهاندار شد با گروه كه از آبگينه همى خانه كرد * و زان خانه گيتى پر افسانه كرد همه در خوشاب بد پيكرش * ز ياقوت رخشنده بودى درش سياوش همان نامدار هژير * كه كشتش بروز جوانى دبير كجا گنگ دژ كرد جايى برنج * و زان رنج برده نديد ايچ گنج كجا رستم زال و اسفنديار * كزيشان سخن ماندمان يادگار چو گودرز و هفتاد پور گزين * سواران ميدان و شيران كين چو گشتاسپ شاهى كه دين بهى * پذيرفت و زو تازه شد فرّهى چو جاماسپ كاندر شمار سپهر * فروزنده تر بد ز گردنده مهر شدند آن بزرگان و دانندگان * سواران جنگى و مردانگان كه اندر هنر اين از ان به بدى * بسال آن يكى از دگر مه بدى بپرداختند اين جهان فراخ * بماندند ميدان و ايوان و كاخ ز شاهان مرا نيز همتا نبود * اگر سال را چند بالا نبود جهان را سپردم بنيك و ببد * نه آن را كه روزى به من بد رسد بسى راه دشوار بگذاشتيم * بسى دشمن از پيش برداشتيم همه بومها پر ز گنج منست * كجا آب و خاكست رنج منست چو زين گونه بر من سر آيد جهان * همى تيره گردد اميد مهان نماند به فرزند من نيز تخت * بگردد ز تخت و سر آيدش بخت فرشته بيايد يكى جان ستان * بگويم به دو جانم آسان ستان گذشتن چو بر چينود پل بود * به زير پى اندر همه گل بود بتوبه دل راست روشن كنيم * بىآزارى خويش جوشن كنيم درستست گفتار فرزانگان * جهان ديده و پاك دانندگان كه چون بخت بيدار گيرد نشيب * ز هر گونهيى ديد بايد نهيب